مردم گناباد |
مرکز اطلاع رسانی شهرستان گناباد
|
|
درباره وبلاگ
![]() سلام به شما بينندگان اين وبلاگ اميدوارم از ديدن اين وبلاگ خوشتون اومده باشه و استفاده لازم را از مطالب اين وبلاگ كرده باشيد .
اگر نظري در مورد مطالب اين وبلاگ داريد يا اگر ميل داشتيد مي توانيد هر نوشته اي كه دوست داريد به ايميل ما بفرستيد تا من هم اون ها را در وبلاگ بذارم . با تشكر از انتخواب شما منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
بغض
حياط از صداي من پر است و حوض از شناي من
و پنجره پر است از نگاه مادرم هوا چه آفتابي است! *** حياط از سكوت من پر است و حوض از غبار و قاب پنجره تهي است و بغض در گلوي آسمان نشسته است
کاش
زندگی ای کاش بی معنا نبود روز ها یم کاش چون حالا نبود وسعت دلها به قدر آسمان این همه غم همنشین ما نبود مهر بانی توی دلها خانه داشت زخم طوفان در دل دریا نبود باد پاییزی که کارش چیدن است در خیال چیدن گلها نبود ساد گی کالای بازار جهان زور و تزویر و ریا اینجا نبود مرد تنهایی که می گفت از وصال اینچنین آواره صحرا نبود زندگی بی عشق مثل مردم است زندگی ای کاش بی معنا نبود چه بخواهي چه نخواهي
من عاشق آن روي چو ماهم چه بخواهي چه نخواهي دلبسته آن چشم سياهم چه بخواهي چه نخواهي پيداست غم عشق تو زيباي من،اي خوب ترينم از چاك گريبان نگاهم چه بخواهي چه نخواهي از روز ازل قسمتم اين بود عزيزم،كه بنوشم از چشمه عشق تو گياهم چه بخواهي چه نخواهي عمري است كه مجنونم و سر گشته و خواهان تو هستم اين شعر و غزل هست گواهم چه بخاهي چه نخواهي دل بستن و عاشق شدن ار جرم و خطا هست به نزدت آلوده اين جرم و گناهم چه بخواهي چه نخواهي راهي بجز از سوختن و ساختنم نيست،چو افتاد اين آتش جان سوز به كاهم چه بخواهي چه نخواهي بيهوده مترسان دل ديوانه من را ز عقوبت چون از دو جهان جز تو نخواهم چه بخواهي چه نخواهي نيايش
خداوندا آرامشی به من عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم و اراده ای که تغییر دهم آنچه را می توانم ودانشی که تفاوت این دو را بدانم آنچه را می توانی یا می اندیشی که می توانی آغاز کن! در جسارت نبوغ و قدرت و سحر و جادو نهفته است آنچه را بتوانیم تصویر کنیم به یاری خداوند به دست خواهیم آورد. این راست است که آدمی همان می شود که در ذهنش تصویر میکند. هنوز
قدم میزنم در یقینم هنوز کنار دلم می نشینم هنوز من از سمت زخم غروب آمدم سواری که بر روی زینم هنوز ببین راه جوی شبان تواند دو تا مشعل آستینم هنوز اگر چه تو را بارها مرده ام تو آنی که بر میگزینم هنوز مرا از حدود نگاهت مران که من اهل این سرزمینم هنوز تو را ای بهاری ترین شکل عشق! در آینه می آفرینم هنوز
عشق هم ارتفاع دارد
آن قدر بنشين آن بالا تا شايد خورشيد حريف لجبازي ات شود.هي چشمك بزن و مرا دست بينداز،هي به من بخند و پز بده كه تو بالايي و من پايين! شايد اگر آسمان نبود، نزديك تر بوديم.آن وقت،همه وسعت دنيا يك خانه مي شد براي تو و من و تمام فاصله ما،تكه اي ابر بود كه آن هم بالاخره، يا از چشم من مي باريد يا از چشم تو! شايد اگر خواب حقيقت داشت،من هم،هميشه با تو، آن بالا بودم و مثل عادت ميكردم تا به تمام پاييني ها بخندم و چشمك بزنم! شايد اگر عشق نبود، من با اولين خميازه به خواب مي رفتم و هرگز گردن ام را براي ديدن ات كج نمي كردم! نمي دانم اگر اين عشق آن قدر قدرت دارد كه بهانه ي سر به هوايي ام با شد ،چرا نمي توانند بهانه زمين گيري تو شود؟ اين پايين،با چشمان باز و تو آن بالا،با چشمك هايت، و فاصله ها يمان پر است از پله هاي عشق! |
|
|